FANDOM


Juliet searching این نوشته در دست تکمیل است
لطفا تا پایان کار صبور باشید شما می توانید با اضافه کردن اطلاعات و گسترش این نوشته به ما کمک کنید.
انتقام سرخ
7.9 red menace

کد

309

نقل قول

مرگ کاسچی بی مرگ

نویسنده

آلن دی فیوره

کارگردان

آلن کورکر

قسمت بعد

شاهد

قسمت قبل

دوازده روز کرامپوس

انتقام سرخ

قسمت انتقام سرخ قسمت نهم از فصل سوم و قسمت پنجاه و سوم از ابتدای سریال گریم می باشد که در تاریخ 13 دی 1392معادل با تاریخ میلادی 3 ژانویه 2014 از شبکه NBC پخش گردید.

داستان

دختر جوانی در حالی که به موسیقی گوش می داد برای دویدن در پارک جنگلی آماده بود. ناگهان حس کرد که مردی با سرعت از پشت به او نزدیک می شود. او لحظه ای خود را کنار کشید و مرد با لبخند به او گفت: روز بخیر و بعد با نهایت سرعت از پله ها بالا دوید انگار که همان لحظه شروع به دویدن کرده و اصلا خسته نشده است. این مرد نیک برکارد بود.

تلفن خانه نیک زنگ زد. جولیت گوشی را برداشت و صدای گریان دوستش آلیشیا را از پشت تلفن شنید. وی که همان لحظه با شوهرش دعو ا کرده بود و شوهرش او را زده بود نمی دانست باید چه کند. جولیت به او گفت که یک راست به پرتلند بیاید و آلیشیا با ترس گفت که از شوهرش جو می ترسد و جولیت به او گفت که همین حالا راه بیفتد  و در میان راه با او تماس بگیرد.

پس از قطع کردن گوشی نیک از در وارد شد. جولیت با حیرت از او پرسید: مگه ندویدی؟ نیک پاسخ مثبت داد و جولیت دوباره پرسید: پس چرا عرق نکردی؟ نیک در حالی که سر یخچال می رفت تا چیزی بنوشد گفت: عجیبه مگه نه؟! و بعد جولیت جریان دوستش را گفت که دارد می آید تا مدتی با آنها بماند. نیک گفت: آلیشیا که با همون احمق ازدواج کرد؟ و بعد به جولیت گفت که دوستش تا هر وقت بخواهد می تواند آنجا بماند ولی نباید با جو تماس گیرد و یا به تماس هایش پاسخ دهد. جو نباید بفهمد او اینجاست.

آدلیند به دیدن شان رفت. مایزنر در کافه ی قرار گوشه ای نشسته بود ودستش روی اسلحه ای بود که زیر روزنامه پنهان بود. شان برخاست وبا تظاهر آدلیند را بوسید. آدلیند پرسید که چه کسی در اتاق او دوربین کار گذاشته است؟ و شان برای او توضیح داد احتمالا خانواده های سلطنتی و احتمالا آنها خبر دارند که او حامله است .آدلیند از اینکه شان جریان را می داند لجش در آمد ولی چیزی نگفت و بعد شان سوال کرد: پدرش کیه؟ آدلیند اندکی به او نگاه کرد وگفت:یعنی می پرسی مال توئه؟ شان پرسید: نیست؟ و آدلیند با لبخند گفت: چیه نگران نفقه بچه هستی؟ شان به او گفت که یک روز به زودی که همه متوجه شوند او یک کودک سلطنتی دارد، نیاز به دوست پیدا خواهد کرد و باید یک جبهه را انتخاب کند.

مردی دستانش را بین دو سر یک کودک بیمار قرار داده بود و چشمانش سبز شدو کودک می گفت سرش بسیار درد می کند و مرد دستانش را روی سر او گذاشت و چیزی شبیه به ووگ کرد و بعد روی مبل افتاد . دخترک رو به او بازگشت و گفت: هنوز درد میکنه و مرد گفت: تا چند روز دیگر خوب میشی. دخترک پرسید: چقدر باید بهتون تقدیم کنم؟ و مرد گفت: فقط سالم باش و آرام زندگی کن همین بسه.

مرد دیگری نیز تلفنش را برداشت و متوجه شد امشب باید کارش ر انجام دهد.

در یک رستوران روسی، مهمانی و رقص برپا بود. صاحب رستوران برخاست و گفت: مفتخرم که میزبان بوریس مشکین هستم که شفا دهنده بسیار بزرگی هم هست و بعد از آرزوی سلامتی برای او نشست. سپس بوریس  مشکین از جا برخواست و در حالی که دست زنش اولگا را گفته بود به انگلیسی دست  و پا شکسته چند کلمه ای گفت و از آنها تشکرکرد و بعد نشست و همه به افتخار او جام ها را بلند کرده و موسیقی شروع شد.

پس از اندکی بوریس مشکین صحن رستوران را ترک کر دو در راهرو کناری، مردی با چاقو به او حمله کرد. بوریس مشکین با وی درگیر شد و دستان او را گرفت و ووگ کرد و دستانش را فشار داد. به نظر می رسید مرد درد شدیدی را حس میکند و بعد مرد خود را از دست او آزاد کرد و خود را از پنجره بیرون انداخت.

ضارب از شدت درد فریاد می زد. او لنگان لنگان خود را به اتاق هتلش رساند  و سعی کرد به کسی زنگ بزند. روی دستان او تاول های وحشتناکی شبیه به افرادی که در معرض یک موج هسته ای قرار می گیرند ایجاد شده بود  

جولیت نگران آلیشیا بود. زیرا گوشی وی خاموش شده  و او هنوز نرسیده بود نیک سعی داشت با گفتن : آنتن نمی ده  و شاید شارژرش رو جا گذاشته آرامش دهد که آلیشیا سر رسید. یک طرف صورتش به شدت صدمه دیده بود. حالش واقعا بد بود و جولیت او را در آغوش گرفت. او توضیح داد که شارژرش را جا گذاشته و باتری اش نیز تمام شده است. نیک به آلیشیا گفت که به تماس های جو پاسخ ندهد. سپس جولیت رفت تا اندکی غذا آماده کند. آلیشیا پشتش را به نیک کردو داشت گریه می کرد ولی نیک از همان فاصله متوجه شد که آلیشیا یک فوکس باوست. جولیت بازگشت و از طرز نگاه نیک تعجب کرد و پرسید: چی شده؟ نیک گفت: هیچی باید اتاق رو بذارم تو چمدون.

هنک نزد فیزیو تراپش ک یک خانم سیاهپوست بود رفته بود. زوری ، به او گفت که یک جلسه دیگر و کارشان تمام است. هنک که جا خورده بود گفت که فقط یک جلسه؟ و بعد از او خواست که با هم بیرون بروند ولی متوجه شد که زیاده روی کرده و از او فاصله گرفت ولی زوری به هنک گفت که دوست دارد کارش از زندگی اش جدا باشد.

در رستوران روسی در یخچال، یک جسد پیدا شد.

نیک در کلانتری متوجه شد که شان بازگشته است و به دیدن او رفت . شان مختصری از کارهای انجام شده گفت و بعد نیک پرسید: می دونن که شما تو مرگ برادرتون دخیل بودین؟ شان گفت: فقط از یک چیز مطمئنن تو من تهدید بزرگی محسوب می شیم. هنک وارد شد و گفت که یک جسد پیدا شده است.

وو توضیح داد که جسد بین قوطی های شکلات و حلزون پیدا شده  است و نامش ایوان مارکوف است. پسری 24 ساله که ساعت 2 وارد مغازه شده و پس از آن خارج نشده بوده است.

در بررسی جسد متوجه شدند که او یونیفرم تنش نیست و معلوم شد که کسی او را به خاطر یونفرمش کشته است. وی خفه شده بود و هنک گفت که اثری از درگیر نمی بیند. وو با لحن فیلسوفانه ای گفت: هنوز انبار رو ندیدید!

انبار به هم ریخته بود و هنک گفت: خب این درگیریه!  آنها تصیم گرفتند دوربین امنیتی را ببنند. علاوه بر این نام صاحب مجلس دیشب را نیز گرفتند.

در دوربین معلوم شود که هویت قاتل نامعلوم بوده و قابل شناسایی نیست ولی و با بوریس مشکین دعوا کرده . بوریس مشکین پس از پرتاب قاتل به خارج از پنجره، به مهمانی برگشته انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.

علاوه بر این در تصویر بوریس مشکین سرو گوشش می جنبید و مدام با زن های دیگر شیطنتی میکرد. شان نیز این را فهمید و بعد گفت که می داند مشکین یک شفادهنده روسی است و ظاهرا زنش از این کار  وی خوشحال نیست  و هنک نظر داد: به نظر من که یک کلاهبرداره. قرار شد هر سه با هم به ملاقات این آقای مشکین بروند.

قاتل که تمام بدنش پر از تاول شه بود با کسی تماس گرفت و گفت که نمی داند چطور ولی آن مرد او را کشته است .

در خانه مشکین ،زن  وی در حال اشک ریختن بود که خدمتکار جوان خانه وارد شد  و اولگا به او گفت که بهتر است مواظب رفتارش باشد پس از خروج دخترک اولگا به شکل یک مالین فتال ووگ کرد.

محله روس نشین ها بسیار با کلاس و زیبا بود. شان به آنها هشدار داد که در روسیه شفا دهنده ها از حرمت زیادی برخوردارند ولی هنک پاسخ داد: دلقک های سیرک هم همینطور.

خدمتکار جوان در خانه را به روی آنها گشود و به آنها گفت تا درخانه منتظر بمانند تا صاحب خانه را صدا کنند.

میلا گورایانو صاحب خانه بود و مشکین ها مهمان او محسوب می شدند. اندکی بعد اولگا نیز سر رسید و به آنها  که می خواستند مشکین را ببینند گفت که شوهرش مشغول شفا دادن است. آنها از خیل جمیع کودکن بیمار گذشتند تا به اتاق مشکین رسیدند.

مشکین در حال بررسی پسر جوانی بود که زخمش خوب نمی شد. نیک متوجه شد که مشکین ووگ کرده است  و بعد روی مبل اتفاد و زخم پسر بهبود یافت. آنها خود را به مشکین معرفی کردند و به مشکین گفتند که شب گذشته در رستورانی که او آنجا بوده مرد جوانی به قتل رسیده  است. زن وی به زبان روسی حرفی ناشی از تعجب زد و مشکین با تکان دادن دستش او را ساکت کرد و بعد شان ادامه داد که ظاهرا قاتل می خواسته او را نیز بکشد. زن اولگا به روسی به مشکین گفت: چیزی بهشون نگو باید مواظب باشیم و شوهرش به همان زبان گفت: باید حقیقت ر و بگیم. زن با حالت سرزنش آمیزی گفت: نه به پلیس که ناگهان شان به روسی شروع کرد: توی روسیه کسی با پلیس تماس نمی گیره... اولگا هنک ونیک هر سه حیرت کردند و شان ادامه داد :اونجا پلیسا به درد نخورن! شان ادامه داد که شما به همسرتون گفتید که راستشو می گید. بوریس مشکین از جا برخاست و گفت که چیزی برای پنهان کردن ندارد، یک مرد به او حمله کرده او وی را زده است. شان درمورد مرد سوال کرد و مشکین پاسخ داد که قبلا مرد را ندیده بوده ولی مرد با وی روسی حرف زده است. آنها در مورد اینکه آیا دلیلی دارد که کسی بخواهد او را بکشد؟ وی لباسش را بالا زد و جای جندین و چند زخم را روی  بدنش به آنها نشان ادو گفت که گاهی در شفا دادن شکست می خورد و گاهی زنها عاشقش می شوند. هر دو مورد برایش مشکل ساز است.نیک پرسید چه بلایی سر مهاجم اومد؟ مشکین خیلی ساده گفت: از پنجره پرتش کردم بیرون و فرار کرد. نیک پرسید آیا نباید خبر می دادید؟ وی گفت اگر می دونستم قبلا کسی رو کشته اینکار رو می کردم. شان گفت ممکنه دوباره اینکار رو انجام بده. و یک ماشین گشت برای آنها می گذارند. سپس به روسی به آنها گفت: پلیس های اینجا بدرد نخور نیستد.

خدمتکار خانه با شان اندکی روسی صحبت کرد و از اینکه شان اینقدر خوب روسی حرف می زند از او پرسید که از کجا روسی یاد گرفته است و شان گفت که زمانی با مادرش در مسکو زندگی کرده است. سپس با او خداحافظی کرد

بیرون در شان از نیک پرسید که چه دیده است. نیک گفت که پوست مرد شفاف شده و او می توانسته استخوان های او را نیز ببیند و از شان پرسید: شما هم دیدی؟ و شان توضیح داد: نه، ولی چیزی که می گی یک کاسچی  است، یکیشون رو تو مسکو دیدم اونم شفا دهنده بود اومده بود تا از مادرم یک دارو بگیره. ظاهرا شفاهایی که می داد از نظر جسمی تحریکش می کرد. هنک معتقد بود باید به مشکین هم از این دارو بدهند. شان تصمیم گرفت که با یک سری روابطش در مسکو صحبت کند تا ببیند از بوریس مشکین چه دریافت خواهد کرد.

نظافتچی هتل به اتاق قاتل رفت و اور ا در وحشتناک ترین وضع ممکن در وان حمام پیدا کرد. تاول ها سرتاسر بدن او را پوشانده بودند.

در تریلر آنها متوجه شدند که با یک کاسچی طرفند و کاسچی ها می توانند با تماس دست هم بکشند و هم شفا دهندو از قرار معلوم راس پوتین نیز یک کاسچی وبده است.

شان را یکی از دوستان روسی جبهه مقاومتش تماس گرفت و از اوضاع آنجا پرسید مرد پاسخ داد که خانواده های سلطنتی یک نفر دیگر را جایگزین کرده اندو آنها نیز با خوردن چیز برگر زنده اند. سپس در مورد بوریس مشکین گفت که پیش از شفا دهنده شدن، یک قاتل برای سرویس مخفی روسیه بوده است. قربانیان وی با مسمومیت پرتوی هسته ای میمیرند. و هیچ کس نمی داند او چطور اینکار را می کند.

نیک و هنک دم در حمام ایستاده بودند و به جسد ناجور نگاه می کرند که نیک گفت: به حد کافی دیدم و هنک در تایید او از آنجا دور شد وو آمد و گفت که اتاق به نام الکس رنکو رزرو شده و وی یک گواهینامه از مسکو در جیبش دارد. آنها یونیفرم مارکوف را نیز آنجا یافتند و متوجه شدند همدست الکس رنکو گوشی اش را قطع کرده است. در این لحظه ناگهان هنک بازگشت و دید که مرد هسته ای شده روبرویش است در آغوش وی افتاد هنک او را روی زمین دراز کرد وبا نفرت از او که خون بالا می آورد فاصله گرفت در همین لحظه فرانکو وارد شد و گفت که تیم سلامت اورگن آمده اند و گفتند به هیچ چیز دست نزنین...! وی نیز از آنچه میدید جا خورد و یک عده آدم در سوئیت هایی شبیه به فضا نوردان وارد شدند و با یک شمارش گر گایگر نیک هنک وو وو را بررسی کردند و به آنها گفتند که باید برای پوست اندازی بروند. هنک با وحشت گفت: پوست اندازی؟ یکی جواب داد یعنی باید خودتون رو بشورید و پتاسیم یدید بخورید و آنها را بیرون فرستادند.

نیک هنک ووو زیر دوش آب بودند و خود را می شستند.هنک نگران بود که چه مدت طول می کشد علائم این بمیاری احتمالی ظاهر شود. آنها همانجا در حالی خود را صابون مالی می کردند در مورد اینکه مرد کجا به این مسمویت دچار شده بحث می کردند و نیک گفت احتمالا باید در انبار در معرض قرار گرفته باشد وو پرسید در معرض چی؟ هنک گفت: مشکین!

مسئول سلامت اجتماعی به آنها گفت که حتما پتاسیم یدید بخورند. آنها لباس های پلاستیک آبی با کفش های مشابه پوشیده بودند و در پاسخ وو :لباسامون چی میشه؟ گفت: خاکستر میشه ولی شماها خوش شانسید می تونست خیلی بدتر بشه!

با همان قیافه ها به کلانتری بازگشتند و هر کسی که آنها را دید به  آنها تیکه انداخت. سپس به دیدن شان رفتند که با ترحم به آنها نگاه کرد. او پرسید: چطورید؟ هنک پاسخ داد: احساس میکنیم شکل احمق ها شدیم و شان گفت: نظری ندارم. سپس از آنها درمورد مردی که مظنون است پرسید. نیک گفت تنها می دانند که نام وی الکس رنکو است و دارد از بیماری مسمومیت پرتویی می میرد. آنها توضیح دادند که مشکین حتما یک کاسچی است که می تواند هم با قدرتش شفا بدهد و هم بکشد. شان جریان آدم کش بودن او را برای آنها گفت و قرار شد مشکین را برای بازجویی بیاورند.

زنی به دیدن الکس رنکو رفت و الکس به سختی به او گفت: باید از پیش بری اون تو رو هم می کشه.

جولیت در حال جراحی یک گربه بود و به صاحب گربه گفت که باید آن را اخته کنند. زن گفت که شوهرش اجازه نمی دهد و جولیت به او پشنهاد کرد که برای خوردن قهوه برود. آلیشیا نیز آنجا بود. او به فکر اخته کردن جو بود که یک بعد از ظهر یکشنبه وقتی مست روی تخت افتاده اینکار را بکند.و گفت: یک بهانه خیلی خوب هم داریم. و جولیت به او گفت که تو به خانه بر نمی گردی آلیشیا مگر اینکه... هر دو گفتند عصر یکشنبه باشد و یک بهانه خوب داشته باشن!

در اتاق بازجحویی مشکین متوجه شد که نیک یک گریم است و بقیه هم می دانند. وی به آنها گفت که بله آدمکش سرویس مخفی بوده است  ولی توبه کرده و حالا کفاره گناهانش را می دهد. همچینین اضافه کرد که به خاطر صدمه زدن به مرد متاسف است. او گفت که با هر بار شفا دادن بخشی از خودش میمیرد و به زودی به جهنم خواهد رفت. و اگر کسی دوباره بخواهد او را بکشد او مقاومت نخواهد کرد. شان به او گفت که هر چه سریع تر کشور را ترک کند.

یک نفر در یک شیشه ودکا سم ریخت.

شان به دیدن الکس رنکو رفت که چیزی به پایان عمرش نمانده بود. و با او به روسی حرف زد. سپس به نیک و هنک گفت که وی به زنی اشاره کرده که در خانه پیش مشکین است و مشکین پدر آنها را کشته است. همه با هم به سوی خانه وی رهسپار شدند.

سروگوش مشکین با خدمتکارش می جنبید و زنش اولگا نیز این امر را می دانست. در میانه شیطنت های آندو دخترک از مشکین دور شد و به او گفت که در ودکا سم ریخته بوده و چرا او نمی میرد. معلوم شد که مشکین پدر او را در سن 12 سالگی کشته است. مشکین به التماس افتاد و گفت که او دیگر آن آدم سابق نیست و از دخترک که او را با قیچی زده بود خواست که وی را ببخشد. نیک هنک و شان به خانه رسیدند و اولگا در را به روی آنها گشود و با نفرت گفت که شوهرش نزد آن هرزه کوچولو است . در میان راه پله آنها متوجه شدند دخترک فرار میکند و مشکین صدمه دیده. زن مشکین دختر را گرفت و با دندان های ویگش گلوی او را درید. و بعد متوجه شد که نیک یک گریم است. دخترک داشت می مرد و مشکین پایین آمد تا به او کمک کند. زنش فریاد زد که او بسیار ضعیف است و اینکار را نکند و خواهد مرد ولی مشکین با پرداخت جانش دخترک را نجات داد. الگا بالای سر شوهرش گریه می کرد.

نیک به خانه بازشگت و فهمید دختر ها شام خورده و باری او غذا کنار گذاشته اند. در این میان تلفن زنگ زد و جولیت رفت که تلفن را بردارد. نک از آلیشیا رپسید آیا جو با وی تماس گرفته و آلیشیا گوشی اش را خاموش کرده است. که ناگهان صدا جولیت آمد: نه جو گفتم که اینجا نیست. نیک گوشی را از جولیت گرفت و با جو صحبت کرد ولی او از منطق به دور بود و مدام می پرسید که آیا زنش آنجاست؟ .ی بسیار عصبانی بود و بعد تلفن را قطع کرد. آلیشیا وحشتزده گفت که اگر بداند او اینجاست خواهد آمد و بعد اضافه کدر: اون عادی نیست! نیک با لبخندی که حدس می  زد شوهر وی یک وسن باشد گفت: بیا امیدوار باشیم که انقدر عادی باشه که کار احمقانه از وی سر نزنه.. بیرو ندر خانه آنها جو در ماشین منتظر بود. او به شکل یک کلاستری کووگ کرد.

وسن ها

کاسچی

بلوت باد

نیم زابر بیست

فوکس باو

کلاسترایک

مالین فتال

دقت بیشتر

ریزه کاری

تصاویر

تصاویر پشت صحنه

شناسنامه قسمت
شناسنامه قسمت

شماره قسمت :9 شماره فصل:3


شخصیت بازیگر
نیک برکارد دیوید جیونتولی
هنک گریفین راسل هورنزبی
شان رینارد ساشا رویتز
جولیت سیلورتون بتسی تالوچ
مونرو سالیس ویر میشل
درو وو رجی لی
آدلیند شید کلیر کافی

شخصیت بازیگر
زوری الیس شارون لِآل
بوریس مشکین مارک ایوانیر
آلیسیا آلسیسا لگانو
الگا مشکین الکساندرا کانیاک
لاریسا کاماروف آنجلا گاتس
فرامکو رابرت بلانچ

موجود شخصیت
کاسچی بوریس مشکین
مالین فتال اوگا مشکین
بلوت باد مونرو
کلاستریک جو
فوکس باو آلیشیا

مکان ها تشکل ها
اداره آگاهی پرتلند
تریلر
Community content is available under CC-BY-SA unless otherwise noted.